X
تبلیغات
تنهای عاشق


تنهای عاشق

خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد

  

http://www.ksabz.net/hafez/fall7.jpg
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391ساعت 10:31 توسط منصور| |

ای فرزند آدم !

- « توشه » را افزون كن ، كه « راه » {آخرت و رسیدن به سعادت } ، دور است ، دور !

- و « كشتی» را تعمیر كن ، كه « دریا » عمیق است ، عمیق !

- و « بار » { های بیهوده را } فرو گذار

- و خود را سبكبار كن كه «صراط » ، باریك و دقیق است ، دقیق !

- و « عمل » خود را پیراسته  كن ، كه « حسابرس» بینا است ، بینا !

- و خفتن خویش را به تاخیر انداز و آنرا برای درون قبر بگذار !

- و فخر كردنت را برای هنگامه برپایی « میزان » { در قیامت } بگذار .

- و خواهش های دلت را برای بهشت واگذار .

- و آسودگی ات را برای جهان آخرت بگذار .

- و لذت جویی ات را برای { زیستن در كنار } پاكان بهشتی وا گذار .

- و برای من باش تا من – نیز – برای تو باشم .

- و با سبك شمردن دنیا ، به من نزدیك شو و تقرب بجوی .

- و با دشمن داشتن بدكاران و – نیز – دوستی با نیكان ، خویشتن را از آتش ، دور بدار .

- پس { بدان كه } خداوند ، پاداش نیكو كاران را تباه نمی كند .

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 17:16 توسط منصور| |

عضویت رایگان در ایران عشق

 

 دو قطره آب كه به هم نزدیك شوند، تشكیل یك قطره بزرگتر میدهند...

 اما دوتكه سنگ هیچگاه با هم یكی نمی شوند !

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم،

فهم دیگران برایمان مشكل تر، و در نتیجه

امکان بزرگتر شدنمان نیز كاهش می یابد...

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،

به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود

لجوجتر و مصمم تر است.

سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.

اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.

در زندگی، معنای واقعی

سرسختی، استواری و مصمم بودن را،

در دل نرمی و گذشت باید جستجو كرد.

گاهی لازم است كوتاه بیایی...

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...

اما می توان چشمان را بست وعبور کرد

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...

گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوزی که نبینی....

ولی با آگاهی و شناخت

و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 0:19 توسط منصور| |


عضویت در گروه ایران عشق

زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه هاشو سیر کنه , گوشت بدن خودشو میکند
و میداد به جوجه هاش میخوردند
زمستان تمام شد و کلاغ مرد!
اما بچه هاش نجات پیدا کردند و گفتند:
آخی خوب شد مرد, راحت شدیم از این غذای تکراری!
این است واقعیت تلخ روزگار ما..!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 20:13 توسط منصور| |

مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است


و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است


طفل معصوم به دور سر من می چرخید


به خیالش قندم


یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم


ای دو صد نور به قبرش بارد


مگس خوبی بود


من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد


مگسی را کشتم


مرحوم حسین پناهی

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 23:58 توسط منصور| |

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

 دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

 به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

 بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

بخوانی نغمه ای با مهر

 دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

 خورشید مهری رخ بتاباند

 دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

 بیاید راه چشمت را

 سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

 دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

 با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

 دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

 تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

 و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

 مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

 دعایت می کنم، روزی بفهمی

 گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

 دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

 با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

 شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

 بخوانی خالق خود را

 اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

 ببوسی سجده گاه خالق خود را

 دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

 پیدا شوی در او

 دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

 با او بگویی:

 بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

 دعایت می کنم، روزی

 نسیمی خوشه اندیشه ات را

 گرد و خاک غم بروباند

 کلام گرم محبوبی

 تو را عاشق کند بر نور

 دعایت می کنم،  وقتی به دریا می رسی

 با موج های آبی دریا به رقص آیی

 و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

 بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

 به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

 دعایت می کنم، روزی بفهمی

 در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

 بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

 برایت آرزو دارم

 که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

 اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

 دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

 بگیرد آن زبانت

 دست و پایت گم شود

 رخساره ات گلگون شود

 آهسته زیر لب بگویی، آمدم

 به هنگام سلام گرم محبوبت

 و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

 ندانی کیستی

 معشوق عاشق؟

 عاشق معشوق؟

 آری، بگویی هیچ کس

 دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

ببندی کوله بارت را

 تو را در لحظه های روشن با او

 دعایت می کنم ای مهربان همراه

 تو هم ای خوب من

 گاهی دعایم کن

تو هم ای خوب من گاهی دعایم کن

مهربان

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 0:11 توسط منصور| |

 

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت:  آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!ا
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!ا
هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد...ا

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 18:24 توسط منصور| |

السلام علیکم به همه
بعد از چند وقت هوس آپ کردن زده به سرمون
خاطرتون هست گفتم باید برا اینکه عزت نفسم رو حفظ کنم باید تلاش کنم 
خدا رو شکر مشکلم رو حل کردم  البته به قول معروف کار متفاوتی انجام ندادم فقط همون کار رو به روش متفاوتی انجام دادم که خدا رو شکر حل شد
 
 بگذریم.....
 
خوب حالا یه  مطلب هم بزاریم شاید برا بعضیا تکراری باشه اما اگه لبخند رو رو لب یه نفر هم بزاره ارزش داره( مطلب رو یه زندانی بهم داده)
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پـَـَـ نــه پـَـَــــ ......

رفتیم بلیت کانادا بگیریم زنه میگه سیاحتیه؟

میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ زیارتیه میخوام برم امامزاده سید ریچارد

رفتیم سر خاک یکی از فامیلامون ساکت نشستیم پسر خاله ام میگه ساکتی!!! پــــ نه پـــــــ بلند شم برات سیا نرمه نرمه رو بخونم

يارو عکسمو ديده ميگه:اااا دماغ خودته اين؟
پـَـَــــ نــه پـَـَــــ دماغ اجدادمه که بيني به بيني، نسل به نسل منتقل شده الان رسيده به من!!!!

با دوستم رفتيم تو يه مغازه ي شلوغ که عسل طبيعي ميفروشه؛ نوبت ما که ميشه طرف ميگه:شمام عسل ميخواين!؟ ، پـَـَـــ نــه پـَـَـــ دوتا زنبوريم اومديم استخدام شيم
تو بهشت زهرا دنبال قبر یکی می گشتیم. یه ادم خوشحال اومده داره با ما رو سنگ قبرا رو می خونه. بعد میگه دنبال قبر کسی می گردین؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دستیار عزرائیلم اومدم ببینم کسی زود تر از موقع نمرده باشه

زنگِ خونه رو میزنم مامانم میپرسه میخای‌ بیایی تو ؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ می‌خوام ببینم اف ف سالمه یا نه

صبح رفتم کنکور بدم .مراقب میگه تو هم اومدی کنکور بدی؟ پـَـَـ نه پـَـَـ اومدم اینجا برم دسشویی

ماشینم بنزین تموم کرد وسط جاده, واستادم دم جاده یکی 2 لیتر بنزین از ماشینش بهم بده که فقط خودمو برسونم به یه پمپ بنزینی, یکی زد بقل گفت آقا بنزین برای ماشینت می خوای؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام باهاش خودمو آتیش بزنم

رفتیم پایگاه انتقال خون میگه شمام اومدین خون بدین؟پـــ نه پــ ما پشه ایم اومدیم مهمونی...!!!

ساعت 5-4 صبح زنگ زده..گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب میدم..میگه خواب بودی؟؟پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشتم سر گلدسته ی مسجد محلمون اذان میگفتم صدام گرفته

خونمون رو عوض کردیم به بابام میگم کی واسه خونه خط میگیری؟
میگه خط تلفن؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ خط نستعلیق روزی دوبار هم از روش بنویسیم

برای طرح یه شکایت رفتم کلانتری طرف می گه از کسی شکایت دارین ؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ  اومدم فرار مایکل اسکافیلد رو از فاکس ریور گزارش کنم

تو این گرما که سگ تب میکنه رفتم سوپر مارکت میگم یه ایستک بدید یارو میگه خنک باشه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ گرم بده میریزم تو نعلبکی خنک بشه!

میگه امتحانِ چی داری؟؟؟میگم وصایا,,,میپرسه وصایای امام؟؟؟
پـَـَـ نــه پـَـَــ... وصایای الیزابت تیلور ...
بعد از چهار ساعت از کنکور تو هوا 40 درجه اومدم خونه خواهرم میگه خسته ای؟اگه نیستی منو ببر یه جایی میخوام خرید کنم.
پـَـَـ نــه پـَـَــ. نه خسته نیستم تو جلسه کنکور لحاف دشک انداخته بودم داشتم قلیون میکشیدم

داریم لوازم میزاریم توی ماشین که بریم مسافرت
همسایمون میگه دارید میرید مسافرت؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ قراره از امشب توی ماشین زندگی کنیم

به مامانم میگم قوری کجاست ؟ میگه میخوای چای بخوری ؟!
پــَ نه پــــــَ میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد!!!!!!

رفتم فروشگاه میگم سیخ داری؟
میگه برا کباب؟
پــَ نه پــــــ برا خاروندن دیافراگمم از تو دهنم می خوام

کارت سوخت ماشینو برداشتم دارم میرم بابام میگه میری بنزین بزنی؟؟؟ . . .پـَـَـ نــه پـَـَــ میرم آب هویچ بریزم تو باکش نور چراغاش زیاد شه
مرغ عشقم مرده و درحالي كه پاهاش روبه بالاس افتاده كف قفس. دوستم اومده مي گه : اِ مرغ عشقت مرد؟ بهـــش گفتم: پـَـَـ نــه پـَـَــــ كمر درد داشته دكتر گفته بايد طاق باز دراز بكشه كف قفس

ماشین رو بردم سرویس ، میگم فـــیلترش هم بذار ، میگه فـــلتر هوا؟
پــَ نه پــــــ فیلتــر شکن بذار ماشین شبا بتونه بیاد فیسبوک

یارو تو مترو داره چراغ قوه میفروشه، صداش کردم اومده میگه چراغ قوه میخوای؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه لقمه میرزاقاسمی آوردم واسه ناهارم تنهایی نمی چسبید گفتن بیای باهم بخوریم

داداشم گفت چرا بال بال میزنی؟چیزی پرید تو گلوت؟گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم خودم رو آماده پروار میکنم

به دوستم میگم ببین تن ماهی تاریخ انقضاش کیه؟ میگه یعنی تاریخ خراب شدنش؟ گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ تاریخ عروسی ننه بابای ماهی اس میخوام واسشون جشن سالگرد بگیرم

تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست با صدای خفن.مامان اومده میگه چیزی شکوندی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ شیشه ی نازک تنهایی دلم بود منتها صداش رو گذاشتم رو اکو حال کنین

بنده خدا چاقو خورده در حد بنز داره ازش خون میره بردیمش اورژانس پرستار میگه اوردین بستری کنین؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اوردیم خون بده بریم
کله صبحی رفیقم میخواست بیاد درس بخونیم بهش زنگ زدم گفتم دوتا نونم بگیر بیار
گفت واسه صبونه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ واسه ذخیره سازی تو روزای سخت زمستون

خواهرم از بیرون میاد خونه..میبینه پشت سیستمم...میگه کامپیوتر روشن کردی؟؟؟پـَـَـ نــه پـَـَــــ دکتر گفته بشین جلوی مانیتور خاموش زل بزن بهش واسه چشات خوبه...!

ميري مسجد وضو بگيري تا نماز بخوني ميبيني يه آقايي ميرسه ميگه پسر جان وضو ميگيري ميگي پـَـَـ نــه پـَـَــــ ميخوام قزل الا صيد كنم

نون بربری خریدم همسایمون منو دیده میگه نون بربریه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ ماشین جدیدمه طرح بربری تولید شده
تو لباس فرم منو دیده میگه سربازی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــ عضو سیاه لشگر سریال مختارم محل فیلم برداری رو گم کردم
ساعت 7 صبح رفتم برا امتحان دانشگاه نگهبانه میپرسه امتحان داری؟ میگم پــَ نه پــَ اومدم خمیر بگیرم بدم دست نونوا

در پارکینگ و باز کردم برم تو یارو اومده جلوش پارک کرده میگه می خوای بری تو؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ درو باز کردم هوای کوچه عوض شه

تو هواپیما نشستم دارم دعا می خونم بغل دستیم می گه دعا می کنی سالم برسی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ دوست دارم صحنه سقوط هواپیما رو از نزدیک ببینم دعا می کنم سقوط کنیم
از بالا در دارم میام تو خونه بابام از راه رسید میگه باز تو کلید یادت رفت؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دارم آمادگی جسمانیمو تست میکنم امشب میخوایم بریم سرقت!!!


یکی‌ زنگ زده میگه شما فرشادین میگم نه میگه پس اشتباه گرفتم؟ پـَـَـ نــه پـَـَـــ من فرشادم صدای تورو شنیدم الزایمرگرفتم یادم نیست !!!

زنه شیکمش اومده جلو ، رفیق ما میپرسه این حامله س؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ این زن آقا گرگه اس، شنگول رو خودش خورده، منگول رو داده شوهرش

تا کمر رفتم تو موتور ماشینم که ببینم چه مرگشه ، رفیقم اومده میگه
داری تعمیرش میکنی ؟
پــــ نه پـــــ دارم با گِیج روغن درد و دل میکنم !!

اومده از خواب بیدارم کرده میگه خوابی ؟
پـــــ نه پــــ دوستم چشم گذاشته منم رفتم زیر پتو قایم شدم نصف شبی

حسینی بای دست پسره رو گرفته میگه با یاد چی میری کنکور بدی؟پسره میگه با یاد خدا.....پـَـَـ نــه پـَـَــــ بگه به یاد دوست دخترم میرم سر جلسه

با دوستم رفتیم دکتر واسه عمل بینیش دکتر میگه میخوای بینیتو کوچیک کنی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدیم بکوبیمش 3 طبقه بسازی!!!

کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده:
آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام

جعبه روكًذاشتم رو ترازو..كارمنده اومده میكًه می خوای پُست كنُی؟؟؟
كًفتم : پـَـَـ نــه پـَـَــــ  اومدم وزنش كنم ببینم اكًر اضافه وزن داره شبها بهش شام ندم


سر امتحان نشستم و آروم برگه تقلبمو در آوردم از روش بنویسم 
یهو مراقب دید.گفت:تقلبه؟؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ  برگه دعای ابو حمزه ثمالیه.....

نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 22:51 توسط منصور| |

سلام

خوبین؟؟ خوشین؟

 

یک سال از وبلاگ نویسی گذشت

ادم فکر میکنه عمرش زیاده اما وقتی سر گرم کاری میشه خیلی زود عقربه های ساعت فرار میکنن انگار عقربه ها هم لج میکنن مثل بعضی هاااا....

میخواستم تولد وبلاگم هم مثل تولد خودم پر شور باشه حداقل تو فضای مجازیاما بیخیال...

حسش نیست اصن حس هیچی نیست

هفته بعد میخواستم برم مشهد اما جور نشدخداااااااااااااااااااا نه امام رضااااااااامن مشهد میخوام چرا دو ساله جور نمیشه برم؟؟؟؟؟؟؟

 

بیخیال حتما قسمت نیستشایدم سعادت نیست شایدم مصلحت نیست

بگذریم...

تو این یه سال کلی خاطره داشتیم کلی گفتیم و خندیدیم

دوستای خیلی خوبی پیدا کردم انصافا همه دوستام خدا رو شکر مودب و فهمیده بودن که ازشون کلی تجربه کسب کردم این کوله بار  تجربه رو کجا ببرم من

فقط یه بار یکی یه نظر زشت داده بود اونم نه ادرس وبلاگ داده بود نه ایمیل  که بریم باهاش دعوا کنیم نه بابا شوخیدم من اهل دعوا نیستم اما اگه کسی میخواد حرفی بزنه باید شجاعتش رو داشته باشه که رو حرفش بمونه نه یه چیزی بگی و فرار کنی 

خوب دیگه هر کسی یه اخلاقی داره....

البته وبلاگ و وبلاگ نویسی در کنار خوبی هایی که داره

بعضی وقتها هم زیاد وقت بزاری روش از کار و درس و زندگی می افته ادم

اون موقع هست که باید تندتند بری تا تازه به اون چیزایی که از دست دادی برسی

مثل معدل خوب که از دست رفت

و اما اینکه فک کنم اواخر عمر وبلاگ نویسی ما باشه هر امدنی رفتنی دارد دیگه

این رفتن هم بر میگرده به همون حسش نیستی که اول گفتم

باید برای حل یه مشکل و اینکه بخوام عزت نفس خودم رو حفظ کنم بیشتر تلاش کنم وگرنه اب میشم میرم

روزای سختی  رو دارم طی میکنم خیلی نگاه ها بهم هستش اما خدا بزرگه   مشکلات سخت تر از این هم حل شده اینم ایشالا با تلاش من و دعای شما دوستای عزیزم حل میشه

و اینکه من نا امید نمیشم

خوب دیگه زیاد شد..

بعد این که این قضیه حل شد بر میگردم ایشالا

این نیمچه خدافظی هستش

البته نظرات دوستای عزیز رو جواب میدم

شهادت حضرت زهرا (س) رو هم به همه دوست دارانش تسلیت میگم

جلوه جنت‏به چشم خاكيان دارد بقيع يا صفاى خلوت افلاكيان دارد بقيع

گر حصار كعبه را جبريل دربانى كند صد چو موسى و مسيحا پاسبان دارد بقيع

گر چه با شمع و چراغ اين آستان بيگانه است الفتى با مهر و ماه آسمان دارد بقيع

گرچه محصولش بظاهر يك نيستان ناله است يك چمن گل نيز در آغوش جان دارد بقيع

گرچه مى‏تابد بر او خورشيد سوزان حجاز از پر و بال ملائك سايبان دارد بقيع

ميتوان گفت ازگلاب گريه اهل نظر بى نهايت چشمه اشك روان دارد بقيع

 

خوب دیگه سپردمتون دست خدای گلدون

خدانگهدار

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 0:0 توسط منصور| |

همه ی هستی من این اشعار است

شاید این دلتنگی ، شاید این تکرار است

 

التهابی سوزان در مسیر تقدیر

شاید ان تصویر خسته بر دیوار است

 

ساقه های تردید ، شاخه ی بشکسته

بغض سنگینی که ، بودنش ازار است

 

همه ی هستی من سایه های اندوه

در نگاه تلخ کودکی بیمار است

 

صفحه ی دل خالی ، دردها پوینده

دم به دم هر لحظه وحشت و تکرار است

 

همه ی هستی من در نگاهم رسواست

می نویسم قلبم خسته و تبدار است

 

همه ی هستی من رنگ هایی مبهم

در غبار قابی ، کهنه بر دیوار است

نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 21:31 توسط منصور| |


آخرين مطالب
» حافظ
» ای فرزند آدم !
» و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت
» روزگار ما
» مگسی را کشتم
» دعایت می کنم
» دارم میمیرم
» پـَـَـ نــه پـَـَــــ ......
» تولد 1 سالگی وبلاگم
» هستی من

Design By : RoozGozar.com

Specific
Others